می کشم سیگار را تا انتهایش.
قلپ صدا دادن قهوه ی فوری اینک سرد
در کنار کتاب اینک خوانده شده
وقتی از دالان گلو پایین می رود را می شنوم!
و تمام می شویم
سیگار و کتاب و قهوه ی فوری
و من.
کاش این آخری هم لحظه ای لذت بچشاند.
بر یک سیگاری
یک قهوه ی فوری خور
یک کتاب خوان
بر یک منِ تشنه ی چشاندن لذت.
بادی که نمی وزد، خاکی هم به هوا بر نخواهد خواست.
عذر می آورم خودم را برای خودم.
و خیال نمی کنم که باریدن باران همه چیز را بهتر می کند.
قلبم را تشریح می کنم در نیمه شب.
با من حرف می زند انگار فکر می کند که به حرف هایش گوش می دهم.
اراجیفش که تمام شد راهم را کج می کنم، سیگاری می گیرانم و با خود می گویم که هرگز دیگر با هیچ حرام زاده ای هم کلام نمی شوم.
و من با حرام زاده های دیگر هرگز هم کلام نمی شوم.
چه می شود کرد که آنها هم کلامی با من را خوشایند یافته اند.